واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۲

گل ز وصل تو چیدنم هوس است

خار از دل کشیدنم هوس است

زیر تیغش طپیدنم هوس است

چقدر آرمیدنم هوس است

بگذارید دست من یاران

که گریبان دریدنم هوس است

بگشایید بند از پایم

سر به صحرا کشیدنم هوس است

یا رب آتش فتد به بال و پرم

از قفس گر پریدنم هوس است

زان بخشم آرمش که دشنامی

از لب او شنیدنم هوس است

چه بلا وحشت است در طبعم

که ز خود هم رمیدنم هوس است

چون قبا سرو جامه زیب تو را

تنگ دربر کشیدنم هوس است

میل در دیده می‌کشم واقف

روی مردم ندیدنم هوس است