تو گریههای زار ندانستهای که چیست
درد جگرفشار ندانستهای که چیست
ای دل به ملک عشق سفر میکنی مکن
احوال آن دیار ندانستهای که چیست
نگرفتهای ز همچو خودی وعدهٔ وصال
تو درد انتظار ندانستهای که چیست
وقت تو خوش به عالم هستی گذشته است
خمیازهٔ خمار ندانستهای که چیست
عادت به رنگ گل بشکفتن گرفتهای
تشویق زخم خار ندانستهای که چیست
غافل ز فکر خویش دلا یک نفس مباش
چون فکر روزگار ندانستهای که چیست
پیوسته کار توست نمکریختن به زخم
حال دل فگار ندانستهای که چیست
ما را هزار درد و الم میرسد ز عشق
تو خود یک از هزار ندانستهای که چیست
واقف ازان خوشم به تو در عاشقی که تو
خواری و اعتبار ندانستهای که چیست