واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷

مست آمد عتاب کرد و گذشت

جگرم را کباب کرد و گذشت

تند و پرشور بود همچون سیل

خانه‌ام را خراب کرد و گذشت

زهره چشمی به کار من فرمود

زهرهٔ طاقت آب کرد و گذشت

گلهٔ زلف خود شنید از من

قدری پیچ و تاب کرد و گذشت

گرم آمد به خانه سوختنم

همچون برق اضطراب کرد و گذشت

گفتمش عمر من چنین مشتاب

نشنید و شتاب کرد و گذشت

تا چه دیدن آن فرشته‌خو از من

که مرا سگ خطاب کرد و گذشت

داشتم صد سؤال و نازده حرف

او مرا لاجواب کرد و گذشت

من سگ آن فرشته‌خو واقف

که ز من اجتناب کرد و گذشت