واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶

غافل از حال من دیوانه بودن خوب نیست

آشنایم کودکان بیگانه بودن خوب نیست

ابر می‌بارد حریفان فکر می پر لازم است

بیش ازین بی‌گریهٔ مستانه ‌بودن خوب نیست

گل مزن بر فرق و عارض بر میفروزان چو شمع

خانه سوز بلبل ویرانه بودن خوب نیست

این وصیت کرد مجنون در دم آخر به من

تا توان دیوانه شد فرزانه بودن خوب نیست

گشت در طفلی پدر از عشق من بیزار و گفت

با چنین دیوانه‌ای هم‌خانه بودن خوب نیست

ماجرای دهر واقف گوش کم کن گوش کن

همچو طفلان مایل افسانه بودن خوب نیست