با تو من هشیار نتوانم نشست
میروم از کار نتوانم نشست
روز و شب افتاده مانم در درش
با دل بیمار نتوانم نشست
غیر در بزم تو جای من گرفت
میروم لاچار نتوانم نشست
نانشسته میروم از بزم یار
در صف اغیار نتوانم نشست
خانه بیزار از غم هجران شدم
روی در دیوار نتوانم نشست
گرد غم ترسم نشیند بر دلش
یک نفس با یار نتوانم نشست
زود اگر خیزم ز بزم او رواست
از ادب بسیار نتوانم نشست
گاه گریم گاه نالم در غمت
جان من بیکار نتوانم نشست
میروم واقف ز کوی گلرخان
بیش ازین من خوار نتوانم نشست