واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۳

بیا از جلوه کن برپا قیامت

که کار خود برد بالا قیامت

به هر جا سایه افتد از قد یار

نروید سرو زانجا تا قیامت

بلاها دیده‌ایم از قامت او

چه می‌خواهد ز جان ما قیامت

رود بر باد چندین کوه طاقت

قدش هر جا کند بر پا قیامت

مرا از وعدهٔ وصلش چه حاصل

که نتوان زنده‌ماندن تا قیامت

به تنهایی مرا مسپار مپسند

که آید بر من تنها قیامت

ز دنیا و ز عقبی در هراسم

که اینجا آفت و آنجا قیامت

به من ای سرو قد امروز بنشین

که خواهم کرد من فردا قیامت

ز دست آن شکارانداز واقف

قیامت در صحرا قیامت