تا تو رفتی دامن صبر و قرار از دست رفت
دست بر سر میزنم ای وای کار از دست رفت
شد جوانی آخر و خاکی بیفکندم به جیب
گل نچیدم از جنون فصل بهار از دست رفت
اعتمادی داشتم بر طاقت سنگینرکاب
تا تو را دیدم عنان اختیار از دست رفت
از غمت در آستین سامان طوفان داشتم
جمله از اسراف چشم اشکبار از دست رفت
بعد صد خون جگر وصلش میسر شد ولی
چون حنا در هفتهای ما را نگار از دست رفت
دامن عمر ابد گر رفت از کف سهل بود
گشت مشکل کار من تا زلف یار از دست رفت
خوردهٔ جانی که بهرش کیسهها میدوختم
چشم تا بر هم زدم همچون شرار از دست رفت
آن سلیمان که گم شد خاتم اقبال من
تا مرا واقف رکاب آن سوار از دست رفت