تا دل به بستر غمت افتاد برنخاست
از ضعف زین ستمزده فریاد برنخاست
دوران چراغ کلبهٔ این تیرهروز را
روشن نکرد کز همهسو باد برنخاست
بایست تیشه زد به سر خود دم نخست
عاشق به دیرفهمی فرهاد برنخاست
دامن کشید از گل و خار ایستاده است
کس همچو سر زین چمن آزاد برنخاست
محکمپی است درد تو از بس که در وفا
هرگز ز پهلوی من ناشاد برنخاست
در فتنه روزگار به جای نشد بلند
کان فتنه قامت از پی امداد برنخاست
واقف پس از گذشت مجنون به غیر من
دیوانهای ز وادی ایجاد برنخاست