صفای آن رخ گلفام برطرف شد و رفت
بهار خوبی ایام برطرف شد و رفت
چنان میان من و یا راه مسدود است
که رسم نامه و پیعام برطرف شد و رفت
ز بسکه لطف خود از ما دریغ میداری
چه جای بوسه که دشنام برطرف شد و رفت
چه منت است ز سودای پخته بر سر من
که از سرم هوس خام برطرف شد و رفت
از آن زمان که طرف شد بر دل غم عشقت
قرار و راحت و آرام برطرف شد و رفت
ز کفر زلف تو تاریک گشت روی زمین
فغان که رونق اسلام برطرف شد و رفت
زمانه ساخته افسردهام چنان واقف
که گریهٔ سحر و شام برطرف شد و رفت