واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳

صفای آن رخ گلفام برطرف شد و رفت

بهار خوبی ایام برطرف شد و رفت

چنان میان من و یا راه مسدود است

که رسم نامه و پیعام برطرف شد و رفت

ز بس‌که لطف خود از ما دریغ می‌داری

چه جای بوسه که دشنام برطرف شد و رفت

چه منت است ز سودای پخته بر سر من

که از سرم هوس خام برطرف شد و رفت

از آن زمان که طرف شد بر دل غم عشقت

قرار و راحت و آرام برطرف شد و رفت

ز کفر زلف تو تاریک گشت روی زمین

فغان که رونق اسلام برطرف شد و رفت

زمانه ساخته افسرده‌ام چنان واقف

که گریهٔ سحر و شام برطرف شد و رفت