واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹

لعلِ لبِ یار دل‌نشین است

دل خاتم و لعلِ او نگین است

چون آینهٔ شکسته مانم

بر جبههٔ من همیشه چین است

تا بوسه‌ای از لبت نگیرم

باور نکنم که انگبین است

سنگ است اگر دلش نترسم

جانی دارم که آهنین است

چون شمع تن من است مومین

دردا که زبانم آتشین است

نقشِ قدمِ دلِ رمیده

یا رب به کدام سرزمین است

آواره دلم به یاد زلفت

گاهی در شام و گه به چین است

نفرین کردی، وُ شاد گشتم

بر نفرین تو آفرین است

بلبل مستی چه می‌کنی های

صیّاد نشسته در کمین است

دارم نفسی ز عمر واقف

آن نیز چو صبح واپسین است