واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲

با زلف تو کار تا فتاده است

بر گردن من بلا فتاده است

در چاه ذقن اگر نیفتاد

دیگر دل من کجا فتاده است

هرجا دل خون‌گرفته‌ای بود

در بند تو چون حنا فتاده است

در راه تو خاک شد سر من

دریاب که پیش پا فتاده است

بر روی زمین سیاه‌روزت

خالیست که خوش‌نما فتاده است

از زلف تو وای چون گریزم

دنبال من اژدها فتاده است

در شهر به هر کجا نگاریست

در پای تو چون حنا فتاده است

بی‌خوابی و سوز گریه‌کاهش

چون شمع مرا چه‌ها فتاده است

دل منزل تیر یار کردیم

کز خانهٔ خود جدا فتاده است

من لایق عاشقی نبودم

این کار مرا چرا فتاده است

رحم آر به حال زار واقف

کز دست غمت ز پا فتاده است