واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰

تا سوی توام نظر نبوده‌ست

چشمم این‌گونه تر نبوده‌ست

آن روز به دام غم فتادم

کز بال و پرم خبر نبوده‌ست

ای ناله کمان خویش بشکن

یک تیر تو کارگر نبوده‌ست

این سیل سرشک از کجا خاست

خون در دلم این‌قدر نبوده‌ست

این شور محبّت است ورنه

بلبل جز مشت پر نبوده است

صحرا صحرا غزال دیدم

از چشم تو شوخ‌تر نبوده‌ست

تا تیر غمم چنان فنا کرد

گویا از من اثر نبوده‌ست

ماتم‌زده‌ایم بزم ما را

مطرب جز نوحه‌گر نبوده‌ست

پیوسته پیام غم دهد اشک

این قاصد خوش‌خبر نبوده‌ست

از جرم وفاست اینکه واقف

در پیش تو معتبر نبوده است