واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲

یار رحمی به حال ما می‌داشت

گر دلِ درد آشنا می‌داشت

درد دل را علاج می‌کردم

مرض‌الموت اگر دوا می‌داشت

دل به نومیدی از درش می‌رفت

چشمی از داغ بر قفا می‌داشت

دل به کوی تو می‌کشد خواری

کاشکی این شکسته پا می‌داشت

می‌شکفت این دلِ گرفته چو گل

چمن دهر اگر هوا می‌داشت

پاره کی کردی از جفا دل من

یار اگر پاره‌ای وفا می‌داشت

می‌رسیدی به گوش او آهم

عشق اگر طالع رسا می‌داشت

یاد روزی که آن کمان‌ابرو

گوشهٔ خاطری به ما می‌داشت

غم به تنگ آمد از دل تنگم

کاش غمخانه‌ام فضا می‌داشت

زخم بر زخم داغ بر داغ است

دلم ای کاش یک بلا می‌داشت

گر نترسیدی از هدایت من

پاس دل‌های آشنا می‌داشت

ساختی ناامید واقف را

بر تو مسکین امیدها می‌داشت