زاهد اگرت سبحهٔ صد دانه عزیز است
ما را به خدا گریهٔ مستانه عزیز است
افتاد چو در بند شما تنگ مگیرید
ای سلسلهمویان دل دیوانه عزیز است
ضایع چه کنی سرمهٔ ارباب نظر را
ای باد غبارِ درِ میخانه عزیز است
آنجا که تویی دیده و دل در چه شمارند
در صحبت تو شیشه و پیمانه عزیز است
هر شام ز داغ دل خود شمعفروزم
این سوخته را خاطر پروانه عزیز است
واقف چه کشی رخت من مست به مسجد
بگذار مرا گوشهٔ میخانه عزیز است