مرا بهانهٔ آن شوخ کرد خانهخراب
خدا کند که شود خانهٔ بهانه خراب
اگرچه در قفس افتادهام ولی صد شکر
چو دیگران نیام از بهر آب و دانه خراب
ز محرمان تو بر من چهها نمیگذرد
ز رشک آینه آبم، ز دست شانه خراب
چه وقت خانهنشینی است خانهآبادان
نشسته است به کویت هزار خانهخراب
ز دام چیدن صیاد شد چنان معلوم
که میشود قفس آباد آشیانه خراب
بگیر گوش، خدا را ز نالهٔ دردم
مباد گوش تو گردد ازین ترانه خراب
درین زمانه چو واقف خرابتر کس نیست
خدا کند نشود کس درین زمانه خراب