واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

در موج‌خیز چشم خودم تا گلو در آب

دریاب پیش از آنکه روم من فرو در آب

راز محبّت من و او فاش تا شده‌ست

از غصّه من در آتشم از شرم او در آب

در بزمِ عیشِ بی تو ز طوفانِ گریه‌ام

استاده است شیشهٔ می تا گلو در آب

یابد تمام گوهرِ دل‌های گم‌شده

خاک رهت اگر فکنَد خاک تو (؟؟؟) در آب

می‌آید آشنای تهی‌مغز هم به کار

یابد شناکننده مدد از کدو در آب

گفتی که واقف از چه شدی غرق در سرشک

دارم وطن ز دست تو ای شعله‌خو در آب