غم او دربهدر انداخت ما را
پریشان گرد عالم ساخت ما را
بسی دیوانگی کردیم لیکن
به سنگی هیچکس ننواخت ما را
شکیب و عقل و دین را کرده غارت
غمش ترکانه بر دل تاخت ما را
شدیم از دشمنان آسوده از بس
فراق دوستان بگداخت ما را
عجب آسوده از دنیا گذشتم
بهحمدالله کسی نشناخت ما را
ز زلف یار واقف شکوه دارم
پریشان گرد عالم ساخت ما را