آمد آواز او به گوش مرا
رفت از راه گوش هوش مرا
نشود سرد دیگ سودایم
نگه گرم داده جوش مرا
دود دل کرده همچو ماتمیان
پای تا سر سیاهپوش مرا
گرم گو شمع محفل عشقم
نتَوان ساختن خموش مرا
بگُشا لب جواب ناصح ده
چون لبت کرده بادهنوش مرا
حیرتم میکشد چرا کرده است
عهد سست تو سختکوش مرا
واقف از دست غصّهٔ دوران
که خَرَد غیر میفروش مرا