ای لالهها ز شوق رخت داغدیدهها
گلها ز رشک روی تو درخونتپیدهها
فردا جواب چیست بگو جامهزیب من
گیرند دامنت چو گریباندریدهها
چشم تو جادوی است که از سحرسازیش
گردیدهاند رام تو از خود رمیدهها
مژگان یار دیدم و شستم از خویش دست
من خون گرفته آن صف خنجرکشیدهها
کردند گم ز دولت عشق تو خویش را
نوعاشقان چو تازه به دولترسیدهها
پروا نمیکنی تو و نالند روز و شب
دلها ز ابروی تو چو عقربگزیدهها
در چشم غیر رفتی و من محو انتظار
آیین مردمی چه شد ای نور دیدهها
از بهر او که نشنود از ما شنیدنی
واقف شنیدهایم بسی ناشنیدهها