یار گماشت بر سرم هجر خردربای را
از سر من که جز خدا واکند این بلای را
عاشق تیرهروز را تا ز نظر نیفکند
به که نصیحتی کنی نرگس سرمهسای را
چین به جبین مزن اگر پیش تو آمدم که من
با دم سرد میروم گرمنکرده جای را
بسکه به حال زار من گریهٔ زار زار کرد
قطرهٔ اشک هم نماند دیدهٔ دجلهزای را
مفت به چشم کس کند جلوه کجا نگار ما
کز پس ناز خواهد از آینه رونمای را
از دم صبح وا شود غنچه اگر تو را دلی است
خیز و غنیمتی شمر این دم دلگشای را
لطف تو شاه من اگر شامل حال من شود
جام جهاننما کند کاسهٔ این گدای را
حوصلهٔ تنگ تا کجا ضبط نفس که طالعم
کرده نصیب دوریِ حوصلهآزمای را
عمزدهٔ زمانهام هیچ زیان نمیشود
گر تو به کار من کنی غمزهٔ غمزدای را
چاره نمیتوان نمود هست برادری به هم
دلبر بیوفای را عمر گریزپای را
بیغم عشق آنکه مرد هیچ سعادتی نبرد
خوردن استخوان او جغد کند همای را
آه که آه آه من مینرسد به ماه من
آه که نیست چارهای طالع نارسای را
گر نوزیدی ای صبا بر سر زلف یار ما
پس ز کجا گرفتی این بوی جنونفزای را
یار چو دید حال من خندهٔ قاهقاه زد
آه مگر بدارد این گریهٔ هایهای را
لخت دل و جگر مرا ساز معاش روز و شب
طالع برگ عیش کو عاشق بینوای را
واقف پر گناه هم بر در توست ملتجی
ای به در تو التجا فاسق و پارسای را