گفتم بسی ز درد دل خود حبیب را
نشنید از غرور چه گویم نصیب را
گل گل شکفت شب دلم از ذوق نالهاش
از من هزار عشق رسد عندلیب را
در هجر بیقرارم و در وصل مضطرب
یا رب علاج چیست من ناشکیب را
سیری نصیب گرسِنِه چشمان حرص نیست
هرچند میخوریم ز دنیا فریب را
قمری و سرو دست به دامان او زنند
در باغ اگر گذر فتد آن جامهزیب را
بلبل گرفته خود به قفس ای نسیم باغ
آن سو مرو به شور میاور غریب را
تاب نظارهٔ تو کجا دارد آدمی
پوشیده دار روی ملائکفریب را
واقف خیال قابض ارواح میکنند
خوکردگان درد، محبت طبیب را