واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

در سخن‌سازی ز بی‌برگی چه غم داریم ما

سیم و زر مانند نرگس در قلم داریم ما

در طریق عجز از ما کس نیفتاده است پیش

اندرین ره سبقت از نقش قدم داریم ما

تخم امّیدی درین مزرع پریشان کرده‌ایم

از تو چشم ریزش ای ابر کرم داریم ما

آنقدر یادی که زخم کهنهٔ ما نو شود

آرزو زان خامهٔ مشکین رقم داریم ما

قامت ما خم شد از پیری ولی در سر هنوز

همچنان سودای زلف خم به خم داریم ما

لطف با ما هم نمی‌سازد ز بس بی‌طاقتی

خود بده انصاف کی تاب ستم داریم ما

گریه واقف شمع‌سان ما را بود آب حیات

زندگی داریم تا در دیده نم داریم ما