در قفس نی گل نه گلشن یاد میآید مرا
گاهگاهی از نشیمن یاد میآید مرا
آنقدر ترسیده چشم من ازین مردم که من
دوست میبینم ز دشمن یاد میآید مرا
زخم تیغت به شد و از یاد رفت اما هنوز
آنچه با من کرد سوزن یاد میآید مرا
ناله خیزد از رگ جانم بسان تار ساز
هر که آن ناخن به رگ زد یاد میآید مرا
بس که ناساز است با من عیش بیآن دلنواز
بشنوم گر نغمه، شیون یاد میآید مرا
میشود بیتالحزن واقف جهان از گریهام
هرگه از گمگشتهٔ من یاد میآید مرا