به نازی تاب دادی در چمن ای شوخ کاکل را
که از هر حلقهٔ آن حلقه کردی نام سنبل را
به سرو و گل ندارم نسبتی گر اتّفاق افتد
سلام من رسانی ای صبا قمری و بلبل را
گشاد کار از نازک مزاجان کی بود ممکن
که تاب عقده واکردن نباشد ناخن گل را
صدف آبی که خورد از ابر نیسان عقدهٔ دل شد
گوارا نیست احسانِ فلک اهل توکل را
نگهدار آبروی یار را ای من سرت گردم
چرا بر فرق هر کس میزنی تیغ تغافل را
محال است اینکه ما آشفتگان را یاد فرمایی
تو کز عمری پس سر کردهای ای شوخ کاکل را
نمیگردد علایق مانع ما از سفر واقف
کجا هنگام رفتن خار گیرد دامن گل را