رنگ زردی روکش فصل خزان داریم ما
خنده زین رو بر بهار زعفران داریم ما
این تأمّل نی ز خودداری است در قربانشدن
چشم ایمایی از آن ابروکمان داریم ما
حرف ما هرچند از دیوانگی بیربط شد
شکوهٔ زلف مسلسل بر زبان داریم ما
هرچه بادا باد با آن زلف سودا میکنم
نی امید سود و نی بیم زبان داریم ما
همچو آن شمعی که میگردد پریشان تار او
بهر شرح سوز دل چندین زبان داریم ما
میدهد از مو به مو چون نافه ما را بوی مشک
تا کجا سودای زلف او نهان داریم ما
دفتر احوال ما را ربط با شیرازه نیست
نسبتی واقف به اوراق خزان داریم ما