واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۳

از درد دلم خون شد تا باد چنین بادا

احوال دگرگون شد تا باد چنین بادا

در عقل دلم می‌کرد دعوی فلاطونی

از عشق تو مجنون شد تا باد چنین بادا

تا چند ز من پرسی چون شد که دلت خون شد

از قدرت بی‌چون شد تا باد چنین بادا

این دیدهٔ بی‌اشکی صد خون جگر می‌خورد

صد شکر که جیحون شد تا باد چنین بادا

باز این دل دیوانه در عاشقی افسانه

زان چشم پر افسون شد تا باد چنین بادا

دل داشت به شهر الفت لیکن ز سر زلفت

سرگشتهٔ هامون شد تا باد چنین بادا

از گردش چشم او کار دل و جان واقف

بی‌منت گردون شد تا باد چنین بادا