ز تار زلف به زنجیر کردهاند مرا
بتان ببین که چه تسخیر کردهاند مرا
ازین که بیتو دم آب در گلویم رفت
چه گریهها که گلوگیر کردهاند مرا
ز دست تازهجوانان برِ که داد زنم
به یکدو عشوه کهنپیر کردهاند مرا
به دردِ حسرتِ من ره نمیتوان بردن
مریض عالم تصویر کردهاند مرا
ستم ببین که کمانابروان صیدافگن
هلاک حسرت یک تیر کردهاند مرا
نماند ذوق که از دست یار بوسه خورم
ز زندگانی خود سیر کردهاند مرا
ز دست آن مژه جانبر چهسان شوم واقف
اسیر پنجهٔ تقدیر کردهاند مرا