یک شب اگر به خلوت راز آورم تو را
با صد نیاز بر سر ناز آورم تو را
ای بیوفا تو همسفر عمر رفتهای
زانسان نرفتهای تو که باز آورم تو را
گر با تو از حقیقت حسنت خبر کنم
بیخود بهسوی آینهساز آورم تو را
ناگه فتادهام من وحشی به دام تو
سر ده مرا که در تگوتاز آورم تو را
ویران نموده غمکده، مسجد بنا کنم
وانگه دعا کنم به نماز آورم تو را
تا کی دلا تو در سر زلفش روی و من
تا کی ز راه دور و دراز آورم تو را
ای دل به گیرِ پنجهٔ مژگانش آمدی
بیرون چهسان ز چنگل باز آورم تو را
واقف کنم به کار تو این نالههای گرم
گو سنگ و آهنی به گداز آورم تو را