دید تا ثابتقدم بر جادهٔ سودا مرا
برندارد یک نفس زنجیر سر از پا مرا
بیتو ای نور نظر با آنکه شمع افروختم
خانه تاریک است همچون چشم نابینا مرا
حیف تیغ این جفاجویان دم آبم نزد
شوربختی تشنهلب میدارد از دریا مرا
گشت از تدبیر افزون وحشتِ دیوانهام
بخت بد بین موج شد زنجیر و برد از جا مرا
شکر فیض چشمهسار فقر چون گویم کزان
خوردهام آبی که دل شد سرد از دنیا مرا
گرد راهم را نشاند از گریهٔ شادی غزال
شوخی چشم که کرد آوارهٔ صحرا مرا
طاقت خودداریام از ناتوانیها گذشت
گر پرد چشمم برد همچون شرار از جا مرا
سخت میلرزم به خود واقف از ین سنگیندلان
طبع نازک در خطر انداخت چون مینا مرا