واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۳

فتاده است به اطفال اشک کار مرا

نماند کار به ابنای روزگار مرا

وصیت است ز مجنون به من که بعد وفات

نهال بید نشانید بر مزار مرا

کسی به رنگ سرشکم ز خاک برنگرفت

چنین فکند ز چشم تو روزگار مرا

چرا ز مردم بیگانه شکوه پردازم

به آب داده همین چشم اشکبار مرا

کشد مصور اگر صورتم روم از جا

به ضعف بس که کشیده است بی تو کار مرا

هزار زخم توانم ز تیغ او برداشت

اگرچه گل به سر از ضعف گشته بار مرا

ز شکّر لب او کام گیرم و گویم

ز زهر چشم الهی نگاه‌دار مرا

فراغ‌عیش تر از من کسی به عالم نیست

کشیده تا غم او تنگ در کنار مرا

بَرَد ز کوی تو همچو غبار بیرونم

نسیم یافته از بس که خاکسار مرا

غبار گشتم و از جای خود نمی‌خیزم

چنین نشانده به راه تو، انتظار مرا

ز بس گریستم از شوق نوخطان واقف

دمیده سبزه ز دامن چو کوهسار مرا