مژهاش تا به دل خلید مرا
خون دل از مژه چکید مرا
شوخ کافردلی که من دارم
میکند عاقبت شهید مرا
مار مرده نمیگزد غلط است
زلف او دور خط گزید مرا
شب فتادم به فکر مهر رخش
از گریبان سحر دمید مرا
همچو زنگی همان سیاهرویم
گرچه گردیده مو سفید مرا
در عذابم ز انتظار کسی
وعدهٔ وصل شد وعید مرا
همدمم شد غمی که چون دم تیغ
از همه همدمان برید مرا
سوی اغیار یار تیر فکند
خوش نصیبی ببین رسید مرا
دل به خویش کباب شد واقف
بوی آن از صبا رسید مرا