در قفس بسیار ناشادیم ما
از فراموشان صیادیم ما
ملک ما شد کوه درد و دشت غم
وارث مجنون و فرهادیم ما
هر سحر از یاد بالای کسی
در دعای سرو و شمشادیم ما
این زمان محتاج قاصد گشتهایم
پیش از این دل میفرستادیم ما
در تن ما قدر لبچش نیست خون
شرمسار تیغ جلادیم ما
یار نور دیده و ما دیدهایم
از فروغش خانهآبادیم ما
در بر ما هست دلنام آفتی
چون جرس زین ره به فریادیم ما
گشت بیزار از جنون ما پدر
کاش از مادر نمیزادیم ما
واقف از سوز محبّت همچو اشک
آخر از چشم خود افتادیم ما