واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۶

از شگفتی‌ها چه می‌پرسی من دلگیر را

خنده می‌آید به حالم غنچهٔ تصویر را

تا من از سودای چشمت نام پیدا کرده‌ام

مهر بادامی شمارم حلقهٔ زنجیر را

نیست امروزم به سر شور از لب شیرین یار

بی‌شکر هرگز نمی‌خوردم به طفلی شیر را

نقد جان دادم بهای درد می، ساقی نداد

کیمیاگر کی فروشد پیش کس اکسیر را

احتیاطاً می‌زند آن شوخ بر گیسو گره

قفل، حاجت نیست ورنه خانهٔ زنجیر را

بس که بی‌آرامی از دست خلایق دیده‌ام

خار پیراهن شناسنم خار دامن‌گیر را

کرده صیدم ناوک‌اندازی که چون گیرد کمان

شوق می‌آرد به جستن آهوی تصویر را

کوچهٔ دیوانگی را کس بلد در شهر نیست

از که پرسم آه راه خانهٔ زنجیر را

ناوک نازی که دیدم در کمانت دور نیست

گر به جستن‌جستن آرد آهوی تصویر را

واقف از بسیاریِ شادی کنم قالب تهی

گر نگاه افتد به حالم چشم آن زه‌گیر را