گو کشد آن نگاه تیز مرا
نیست با او سر ستیز مرا
ای که داری تلاش گوهر عشق
خاک گشتم بیا ببیز مرا
از گل عارضش چو سبزه دمید
بر سر آورد رستخیز مرا
دیده بس کن ز اشک بیتأثیر
بیش ازین آبرو مریز مرا
تو بلایی بلا ولی از تو
نه گزیر است و نی گریز مرا
یوسف من غمت به خانهٔ دل
میهمان است بس عزیز مرا
ای که دل بردی و تلف کردی
در عوض میدهی چه چیز مرا
بودهام من زمین ناقابل
داغ او کرد لاله خیز مرا
من خریدار او به جان واقف
او فروشد به یک پشیز مرا