از ناله سوختیم دل زار خویش را
بیکار ساختیم دل آزار خویش را
ای عشق آتشی به من افکن که چون سپند
در نالهای تمام کنم کار خویش را
ای دل دگر منال که با صدهزار عجز
آوردهام به رحم ستمکار خویش را
زاهد سری به صحبت رندان کشیده بود
میکرد پاسبانی دستار خویش را
شرمنده ساخت شرح پریشانی خودم
زلفت گشاد چون سر طومار خویش را
بوده است کفر ناقص ما ننگ برهَمَن
کردیم پاره رشتهٔ زنّار خویش را
جز من کراست حوصلهٔ داروگیر تو
بر من گمار غمزهٔ خونخوار خویش را
واقف از آن دهن قَدَری خنده واکشید
نگذاشت بینمک دلِ افگار خویش را