تیرگیهای روزگار مرا
برسانید زلف یار مرا
ناله کاری نکرد در دل یار
داد بر باد اعتبار مرا
آمدی با رقیب دست به دست
بردی از دست اختیار مرا
عشقِ ظالمطبیعتِ تو گذاشت
بر خرابی، بنای کار مرا
بوسهای ده علیالحساب و مپرس
آرزوهای بیشمار مرا
خط مددکار شد به طرّهی ناز
تیرهتر کرد روزگار مرا
ظاهراً آب برد ورنه چه شد
اثر گریههای زار مرا
دید گریان مرا و گفت از ناز
گِل مکن خاک رهگذار مرا
اشک من لحظهای نیارامید
تا نشست از دلش غبار مرا
یار چون عمر رفت و گفت به من
مکشی هرزه انتظار مرا
هر شب از یاد روی او واقف
گریه پر گل کند کنار مرا