واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۶

غم چه استاده‌ای تو بر در ما

اندر آ یار ما برادر ما

آنکه چون سرو رفته از بر ما

هست استاده در برابر ما

از درت ما کجا رویم ای عشق

که تویی پیر ما پیمبر ما

خوش نداریم خوش‌قدان چمن

ای قدت سرو ما، صنوبر ما

می‌زند یکّه بر صف دل‌ها

شوخ ما، ترک ما، دلاور ما

ما و سودای خال و خط، چه خیال

مشک ما بخت تیره‌ عنبر ما

در رگ ابر گریه خشک شود

گر ببیند به دیدهٔ تر ما

برنگردید از بر آن سرو

گشته قمری مگر کبوتر ما

جامهٔ عافیت ز جان کندیم

بس‌که بوده است تنگ در بر ما

ای دریغا که در قفس بشکست

نازپروردهٔ چمن، پر ما

در دل ما نشاط غم گردد

باده خون می‌شود به ساغر ما

زنده مانند شمع از داغیم

سایه‌اش کم مباد از سر ما

گر به کوی تو آمدیم مرنج

دل دیوانه بوده رهبر ما