عشق تو چنان گرفت ما را
کز هر دو جهان گرفت ما را
سر در سر کار او نکردیم
تیغش به زبان گرفت ما را
گفتم که ز درد و غم گریزم
هم این و هم آن گرفت ما را
زان شب که تن تو گرم دیدم
آتش در جان گرفت ما را
ای عشق ز دست عقل نامرد
مردانه توان گرفت ما را
آید به رکاببوس ما عقل
تا عشق عنان گرفت ما را
از سایهٔ خویش میرمیدیم
قهر تو چنان گرفت ما را
بگرفت کناره عقل از ما
عشقت به میان گرفت ما را
با دلبر ماورای خوبی
آنی است که آن گرفت ما را
دیدی کز ضبط گریه واقف
آخر خفقان گرفت ما را