ز حد گذشت شب هجر بس که زاری ما
اجل رسید شتابان به غمگساری ما
به خاک ما نکنی ای نسیم بیرحمی
که مانده است در آن کو به یادگاری ما
به گریه شهرهٔ صحرا و شهر گردیدیم
چو ابر اوج گرفته است اشکباری ما
به حرف و صوت تو ناصح نمیشود تسکین
قرار دادهٔ عشق است بیقراری ما
بر آب گردش اشکیم ما سوار، ای سیل
بایست کز تو نیاید رکابداری ما
سمند تند چه میرانی ای خداناترس
ترحّمی بکن آخر به خاکساری ما
چه جرم سرزده واقف ز من نمیدانم
که بستهاند عزیزان کمر به خواری ما