علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶ - چو شمع

گر شبی در محفل جانان برافروزم چو شمع

مجلس افروزی کنم تا خویشتن سوزم چو شمع

جمع یاران را همه شب، گرمی از آه من است

روشنی بخش شبم من، تا سیه روزم چو شمع

تا مرا در محفل شاهانه اش راهی بود

اشک غم جای گهر بر جامه میدوزم چو شمع

شعله بر سر، بر سرپایم که تا پروانه را

از محبت درس جانسوزی بیاموزم چو شمع

لکه ننگ علائق را نیارم کرد پاک

تا بدامانم نریزد اشک جانسوزم چو شمع