علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴ - از روز ازل

روی دلها همه از روز ازل سوی تو بود

هر دلی پاره شد، از خنجر ابروی تو بود

صبحدم بوی گلاب آمد و از هوشم بر

گذر باد مگر از سر گیسوی تو بود

گرچه در باغ بسی سرو خرامان دیدم

باز در دل هوس قامت دلجوی تو بود

تیر شوق همه خوبان بدل خسته رسید

کارگر تر زهمه، غمزه جادوی تو بود

در تن مرده، مسیحا نفسی جان میداد

مگر آمیخته با هر نفسش بوی تو بود