علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴ - باور نمیکنم

مه با جمال یار برابر نمیکنم

صد بار کرده ام من و دیگر نمیکنم

شب نیست کز فراق تو ای سرو سیمتن

دامن ز اشک پر در و گوهر نمیکنم

آن بلبلم که در پر و بالم خلیده خار

با این حدیث عشق گل از سر نمیکنم

ما را بترک عشق نوید بهشت چیست؟

زاهد! مگو که قول تو باور نمیکنم

تا باد فرودین وزد از طرف کوهسار

ترک سماع و ساقی و ساغر نمیکنم

فرهاد بیدلم من و شیرینم آرزوست

من ترک آن لبان چو شکر نمیکنم