علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹ - زحمت هجر

شوری از عشق جوانی، بسر افتاده مرا

آتشی زین همه غم، در جگر افتاده مرا

بکف از مژه خونبار، نگر جای سرشگ

پاره های دل خونین، بدر افتاده مرا

باده ناب بیار، ای بت شیرین حرکات

که همه کون و مکان، از نظر افتاده مرا

بوی مشگ سر زلف تو، شنیدن از باد

اتفاقی است که وقت سحر افتاده مرا

زحمت هجر در امید وصالت، جانا!

زهر تلخی است، که اندر شکر افتاده مرا