با من چو بخت یار نشد، یار خو نکرد
یا یار خو نکرد، که اقبال رو نکرد
هرگز زدست دوست ننالم، که این ستم
تقدیر کرد با مسکین و او نکرد
راحت مجو ز دهر مخالف، کزین حریف
نوشی نخواستیم که نیشی فرو نکرد
کو؟ آن سبو کشی که خود این کهنه کوزه گر
خاکش نکرد باز و ز خاکش سبو نکرد
هیچ است این بساط ملون، چو بنگری!
خرم دلی کزین همه، هیچ آرزو نکرد