علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - سخن جان

دست من و نگار، فراهم نمیرسد

پیغام او، ز باد صبا هم نمیرسد

گوشی که بشنود سخن جان ما، کجاست؟

فریاد ما، بگوش خدا هم نمیرسد

گفتم: که وصل دوست، نصیب خسان مباد

می بینم این زمان که بما هم نمیرسد

آنگونه ضعف، خسته درونم؛ که نیمه شب

از سینه تا بروی لب، آهم نمی رسد

تا تیر عشق، با دل من آشنا شده است

لبهای زخم سینه، فراهم نمی رسد