دست من و نگار، فراهم نمیرسد
پیغام او، ز باد صبا هم نمیرسد
گوشی که بشنود سخن جان ما، کجاست؟
فریاد ما، به گوش خدا هم نمیرسد
گفتم: که وصل دوست، نصیب خسان مباد
میبینم این زمان که به ما هم نمیرسد
آن گونه ضعف، خسته درونم؛ که نیمه شب
از سینه تا به روی لب، آهم نمیرسد
تا تیر عشق، با دل من آشنا شدهست
لبهای زخم سینه، فراهم نمیرسد