علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳ - رنجی که میکشد

رنجی که بی تو، این تن فرسوده میکشد

جرم دمی که با تو بیاسوده میکشد

هم آه میکشد بهوای لبت، لبم

هم ساغری بخون دل، آلوده میکشد

آسوده خاطرم بخیال تو، گرچه دل

صد درد، از نصیحت نشنوده میکشد

ایدل، تو در کنار حبیبی بکام و باز

این جان خسته، جور تو بیهوده میکشد

باز آی از این سفر، که ز دور زمان بس است

بار غمی، که این تن فرسوده میکشد