رنجی که بیتو، این تن فرسوده میکشد
جرم دمی که با تو بیاسوده میکشد
هم آه میکشد به هوای لبت، لبم
هم ساغری به خون دل، آلوده میکشد
آسوده خاطرم به خیال تو، گرچه دل
صد درد، از نصیحت نشنوده میکشد
ای دل، تو در کنار حبیبی به کام و باز
این جان خسته، جور تو بیهوده میکشد
باز آی از این سفر، که ز دور زمان بس است
بار غمی، که این تن فرسوده میکشد