علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸ - دیار هوس

آن بی خبر، که راه دیار هوس گرفت

رد کرد دست ساقی و جام از عسس گرفت

ما سر گران ز صافی عشقیم، تا چه دید

آن بیخرد، که جام ز درد هوس گرفت

گفتم: که نغمه سر دهم از شور عاشقی

غم، عقده در گلو شد و راه نفس گرفت

ای باد روح بخش سحر گه، حکایتی

از حال بوستان، که دلم در قفس گرفت

از باده شباب، مرا دور روزگار

جامی بدست داد و ننوشیده پس گرفت

در راه پر نشیب و فراز شباب و شور

گامی نرفته ایم که ما را نفس گرفت

ای کاروان عمر! که بیهوده میروی

بس کن! که خاطرم ز صدای جرس گرفت