آن بی خبر، که راه دیار هوس گرفت
رد کرد دست ساقی و جام از عسس گرفت
ما سر گران ز صافی عشقیم، تا چه دید
آن بیخرد، که جام ز درد هوس گرفت
گفتم: که نغمه سر دهم از شور عاشقی
غم، عقده در گلو شد و راه نفس گرفت
ای باد روح بخش سحر گه، حکایتی
از حال بوستان، که دلم در قفس گرفت
از باده شباب، مرا دور روزگار
جامی بدست داد و ننوشیده پس گرفت
در راه پر نشیب و فراز شباب و شور
گامی نرفته ایم که ما را نفس گرفت
ای کاروان عمر! که بیهوده میروی
بس کن! که خاطرم ز صدای جرس گرفت