علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸ - بیاد دوست

ز جمع ما برون رفتی، شکستی محفل ما را

شکستی محفل ما را و افسردی دل ما را

ز کشت دوستی، حاصل ندیدم غیر نومیدی

بدست برق بسپردند گوئی حاصل ما را

دگر زین بحر طوفان خیز، امید رستگاری نیست

که کشت این باد محنت زا، چراغ ساحل ما را

تو هم ای کاروانسالار جان، رخت سفر بر بند

که تا سر منزل جانان، رسانی محمل ما را

رفیعی رفت و مشکل کرد کار بزم مشتاقان

اجل شاید بدست خود، گشاید مشگل ما را