علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷ - بانگ دلکش

بزمی خوش است امشب و اهل نظر خوشند

خاصه که گلرخان، همه چون می بگردشند

دیگر مجال معجز عیسی نمانده است

براهل دل، که زنده بآواز دلکشند

گوئی به گرد روی وی، آن حلقه های زلف

دلهای خسته اند، که چندین مشوشند

ما با خیال این لب خوش نغمه، سرخوشیم

گر دیگران، ز یار هم آغوش سرخوشند

شیوا چو بانگ دلکش، و شیرین چو شعر من

نشنیده اند سازی و شهد نمی چشند