امشب از کوچه معشوقه، گذر خواهم کرد
دل سنگش ز دل تنگ، خبر خواهم کرد
تا سحرگه برخش، گرد رهی ننشیند
هرچه خاک است، در آن کوچه بسر خواهم کرد
بتفرج مگر از خانه برونش آرم
رهگذارش بسرشگ مژه، تر خواهم کرد
بصبوحی، اگرم خواست بیاشامد خون
ساغر دیده پر از خون جگر خواهم کرد
ناصحانم اگر از عشق وی، اندرز دهند
گیرم از این و از آن گوش بدر خواهم کرد
ور همه شهر، به بد خواستنم برخیزند
تیر جور همه را سینه سپر خواهم کرد
با چنین حال، گر اندیشه بحالم نکند
من سودا زده هم فکر دگر خواهم کرد